حرف دل

از تو مهربان تر کیست؟

 چه مهربانانه هر صبح بانسیم عاشقی فرصت آغاز کردن را به من میدهی ومرا به دست آفتاب میسپاری تا گرم ودلگرم شوم و گمراه نگردم وشب ها چه فانوسک های را به سقف آسمان می آویزی که من خلوت با تو گفتن را بیابم وحرف دلم را بنویسم به راستی از تو مهربان ترکیست؟

خداوندا!این چه رازیست وقتی که به تو پناه می آورم وهزار توی دلم را پیشت می گشایم بی آنکه سرزنشم کنی رسم عاشق بودن را به من یاد میدهی به چشم هایم زیبا دیدن را به پاهایم استوار بودن را به زبانم شیوا گفتن را می آموزی وتوبه ما زندگی بخشیدی تا با هم زندگی کنیم.

مهربان من

به درگاهت سجده می کنم با ایمانی به صلابت دماوند به سربلندی الوند وآبی خلیج فارس وکودکان در سراسر این سرزمین غرق تماشای نعمت ها وبخشندگی ها وزیبایی های این وطن مالوف میشوم که همه وهمه حکمت ورمت ورافت است ای خدای افسانه های شیرین شاخه های درخت روحم را مثل همیشه سرشاراز سیب های صداقت کن ومهربانانه به فرشته هایت بگو جاده ای را که به سویت می آید نشانم دهند تا رویاهایم را در دور دست های آرزو بیابم.

هر چه باشم دیگر نخواهم ایستاد. غرق آن نگاه سوزناک نخواهم شد وبه آفتاب دل نخواهم بست .من مهتاب رادیده وتام ثانیه ها نظاره گر رفتن تو بوده ام ولی حالا دیگر نخواهم ایستاد.


دل نوشته

پرچمی که دیدنش آرزویم بود

وارد حیاط حرم میشوم بغض گلویم را پر کرده ولی جلوی گریه ام را میگیرم به پرچم بالای گنبدکه نگاه میکردم آرزو وامید را به ارمغان می آورد اذن دخول میگیرم وارد میشوم انگار آسمان هم به خاطر سرخی پرچم میخواهد گریه کند با همه ی بغض گلویم وارد حرم میشوم اشک مثل مروارید ازدیدگانم روی صورتم میریزد خالصانه به طرف ضریح میروم وشبکه های آن را میگیرم آن قدرگریه میکنم که دل کبوترهای حرم برایم بسوزد

فضای بین الحرمین پراز صفای عشق,صفای حسین است حرارتی تمام وجودم رادر برمیگیرد وانگار تنم راآتش میزند.

 

 

لحظه های من...

تمام لحظه های من جا مانده اند پشت باغ اساطیری عشق روبه پنجرهی احساسپشت به کاج های همیشه سبز,کنارتلنگرهای آبشارآرزو,وتمام ثانیه های من درراهند وبا عبور نسیم لابه لای باغ موهایم وهم قدم شدن بادهای بیکار خواهندرسید.اما چه دیر!من ازاین همه انتظار به تنگ آمده ام. میدانم وقت شکفتن گل های نیلوفردرمرداب اندیشه ام رسیده است ومرداب هنوزنه چادرزدن خیالی سبزمی شناسد  ونه زیبایی بی ادعاترین گل جهان را

کاش پیچیده ترین وردفراموش شده ی ساحران یادم می آمد ومن بادستانی گشوده به سمت خورشید این همه انتظارراغیب میکردم.

طلسم رهایی شعرهایم رابه کلمه ای تدبیر کن آقاجان سال هایی است درازکه انتظاردرکارتنیدن حادثه ها بوده بی تکرار وقلب شهری هرلحظه دراضطراب فریاد.اگرتوبخواهی چون کودکان با تکرار اصوات وحروف مقدست خواهم گریست باقلبی که مدام به دور شمع آرزوی دیدار تومیچرخد حالیا تمنای بی نخوتی دارم چی میشد,اگرمرا به نور دعوت میکردی که تمام تعقلات روحی ازدست رفته ام برشمس تابان وجودت وزیست گران هایل تمام نوشته هایم اگر پذیرفته باشی دست توسلی است وتمنایی

                                                                                                               فاصله را حرفی نیست....